تبلیغات
بابیت و بهائیت در ترازوی نقد - چرا انسان نیازمند رهبر و راهنماست؟
پنجشنبه 18 آبان 1391  04:40 ب.ظ
نوع مطلب: (مــهـــدویــت ،) توسط: MAP

على بن ابراهیم نقل می كند كه گروهى از اصحاب امام جعفر صادق (ع) خدمت آن حضرت بودند - که از جمله ایشان حمران بن اعین و محمد بن نُعمان و هشام بن سالم و طیّار و جماعتى بودند - و هشام بن حکم در میان ایشان بود و او در سن شباب بود.
حضرت (ع) فرمودند: «اى هشام! آیا مرا خبر نمى‏دهى که با عمرو بن عُبید چه کردى و چگونه از او سؤال نمودى؟» هشام عرض کرد: «یا ابن رسول اللّه! من تو را اجلال و تعظیم مى‏ كنم و از تو شرم مى‏کنم و زبانم یاراى آن ندارد که در حضور تو چیزى بگوید و به سخن در آید.» حضرت (ع) فرمود: «چون شما را به چیزى امر کنم، به عمل آورید.»
هشام عرض کرد: آوازه عمرو بن عُبید و آنچه در آن اشتغال داشت از ترویج مذهب معتزله، به من رسید و شنیدم که در مسجد بصره مى‏نشیند و کتب معتزله را درس مى‏گوید. این امر بر من بزرگ و گران آمد، بیرون رفتم که به نزد او روم و در روز جمعه داخل بصره شدم و به مسجد بصره رفتم.

ناگاه دیدم که مردم بسیارى حلقه دور نشسته‏اند و عمرو بن عُبید در میان آن حلقه نشسته و بر او دو جامه سیاه بود از پشم، یکى را لنگ کرده و دیگرى را ردا و مردم از او سؤال مى‏کردند. خواستم که مردم را از یکدیگر دور کنم تا شکافى به هم رسد که‏ به نزد او روم. به ایشان گفتم که راه دهید مرا، راه دادند و داخل آن مجلس شدم.
در آخر آن گروه بر سر زانوى خویش نشستم و به عمرو گفتم: اى عالم! من مرد غریبم، مرا رخصت مى‏دهى در باب مسئله‏اى که مى‏خواهم از تو سؤال کنم؟ گفت: بلى. با وى گفتم: چشم دارى؟ گفت: اى فرزند من! این چه دخلى به سؤال دارد و این چه سؤال است که مى‏کنى و چیزى را که مى‏بینى چگونه از آن مى‏پرسى؟ گفتم: سؤال من همچنین است. گفت: اى فرزند من! بپرس و هر چند که سؤال تو سؤال احمقانه باشد.
گفتم: مرا جواب گو در آن مسئله‏اى که از تو پرسیدم؟ گفت: بار دیگر بپرس. گفتم: چشم دارى؟ گفت: آرى. گفتم: با آن چه مى‏کنى؟ گفت: رنگ‏ها و شخص‏ها را با آن مى‏بینم. گفتم: بینى‏دارى؟ گفت: آرى. گفتم: با آن چه مى‏کنى؟ گفت: بوى چیزها را با آن مى‏بویم. گفتم: دهان دارى؟ گفت: آرى. گفتم: با آن چه مى‏کنى؟ گفت: مزه چیزها را با آن مى‏چشم.
گفتم: گوش دارى؟ گفت: آرى. گفتم: با آن چه مى‏کنى؟ گفت: با آن آواز مى‏شنوم. گفتم: آیا دل دارى؟ گفت: آرى. گفتم: با آن چه مى‏کنى؟ گفت: با آن تمیز مى‏کنم میان هر چه وارد شود بر این اعضا و جوارح و حواس و مشاعر. گفتم: آیا این جوارح از دل بى نیاز نیستند؟ گفت: نه.
گفتم: چگونه مى‏شود که این اعضا و جوارح به دل احتیاج داشته باشند با آن‏که اینها صحیح و سالم‏اند و در کار خود تمامند و نقصى ندارند؟ گفت: اى فرزند من! به درستى که این جوارح، چون شک کنند در چیزى که آن را بوییده باشند یا دیده باشند یا چشیده باشند یا شنیده باشند، آن را به سوى دل بر مى‏گردانند، پس دل، یقین را متقن و بى شک مى‏سازد و شک را باطل مى‏گرداند.
هشام مى‏گوید؛ به او گفتم: هرگاه امر بر این منوال باشد، پس خدا دل را در بدن به پا داشته و آن را مقرر ساخته براى رفع شک اعضا و جوارح؟ گفت: بلى. گفتم: پس ناچار باید که دل در کالبد باشد و اگر نباشد، جوارح را چیزى محقق و معلوم نمى‏شود و امور آنها منسّق و منتظم نمى‏گردد؟ گفت: بلى.
گفتم: اى ابو مروان! پس بنابراین، خداى تبارک و تعالى اعضا و جوارح تو را وانگذاشته تا آن‏که از براى آنها امامى قرار داده که آنچه را که درست یافته‏اند، تصدیق آنها مى‏کند و حکم مى‏نماید به صحت آن و آنچه را که در آن شک داشته باشند به واسطه آن، متقن مى‏شود و شکى که دارند، بر طرف مى‏گردد و همه این خلق را در حیرت و سرگردانى و شک و اختلافى که دارند، وامى‏گذارد و امامى از براى ایشان اقامه نمى‏کند که شک‏ و حیرت خود را به سوى او بازگردانند که آنها را از ایشان رفع کند و از براى تو جوارحى که دارى، امامى بر پا مى‏کند که حیرت و شک خویش را به سوى آن برگردانى؟
هشام مى‏گوید: پس عمرو بن عُبید ساکت شد و هیچ نگفت. بعد از آن، به جانب من ملتفت شد و گفت: تو هشام بن حکمى؟ گفتم: نه. گفت: آیا تو از هم‏نشینان اویى؟ گفتم: نه. گفت: پس تو از اهل کجایى و مردم کدام شهرى؟ گفتم: از اهل کوفه‏ام. گفت: هر گاه چنین باشد، البته تو هشامى، پس مرا در بر گرفت و به جاى خویش نشانید و از جاى خود بیرون رفت و سخن نگفت تا من برخاستم.
حضرت صادق (ع) خندیدند و فرمودند: «اى هشام! که این را به تو تعلیم کرد»؟ عرض کردم: این چیزى است که از تو فرا گرفتم و خود آن را تألیف کردم و به هم جمع نمودم. حضرت فرمود: «به خدا سوگند، که همین استدلال در صحف ابراهیم و موسى (علیهما السلام) نوشته است».
چرا انسان به امام و پیامبر نیازمند است؟

منبع: پایگاه جامع شناخت بهائیت


نظرات()   
   
feet issues
جمعه 24 شهریور 1396 09:29 ق.ظ
Today, I went to the beachfront with my kids. I found a sea shell and gave
it to my 4 year old daughter and said "You can hear the ocean if you put this to your ear." She placed the shell to her
ear and screamed. There was a hermit crab inside and it pinched her ear.
She never wants to go back! LoL I know this is entirely off topic but I had
to tell someone!
foot pain
شنبه 18 شهریور 1396 01:51 ب.ظ
After I initially commented I appear to have clicked on the -Notify me when new comments are
added- checkbox and now each time a comment is added I receive 4 emails with
the exact same comment. There has to be a means you can remove me from that service?
Thanks a lot!
dirtyband9595.jimdo.com
سه شنبه 10 مرداد 1396 12:16 ق.ظ
This is a good tip especially to those fresh to the blogosphere.
Simple but very precise information… Thank you for sharing this one.
A must read article!
BHW
سه شنبه 29 فروردین 1396 02:42 ق.ظ
I am sure this article has touched all the internet users,
its really really nice article on building up
new weblog.
BHW
پنجشنبه 24 فروردین 1396 03:16 ق.ظ
I'm really enjoying the design and layout of your site.
It's a very easy on the eyes which makes it much more enjoyable for
me to come here and visit more often. Did you hire out a designer
to create your theme? Fantastic work!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
آخرین پست ها