عزیه سپس شرح تروریسم حسینعلی نوری را این طور نوشته است:«... با آن ادعای حسینی كردن، اشرار شمر كردار را به دور خود جمع نمودند. از هر نفسی كه غیر از رضای خاطر از ایشان نفسی بر آمد، قطع كردند. از هر سری كه جز تولّای ایشان صدایی برآمد، كوبیدند و از هر حلقی كه غیر از خضوع به ایشان حرفی بیرون آمد، بریدند و در هر دلی كه در او سوای محبت ایشان بود، شكافتند. اصحاب طبقه ی اول كه اسامی شان مذكور شد، از خوف آن جلّادان خونخوار، به عزم زیارت اعتاب شریفه به جانب كربلاو نجف و برخی به اطراف دیگر هزیمت نمودند. سید اسماعیل اصفهانی را سر بریدند و حاجی میرزا احمد كاشی را شكم دریدند. میرزا رضا خالوی حاجی سید محمد را مغز سرش را به سنگ پراكندند و میرزا علی را پهلویش را دریده به شاهراه عدمش راندند و غیر از این اشخاص، جمعی دیگر را در شب تار كشته اجساد آنها را به دجله انداختند و بعضی را روز روشن در میان بازار حراج با خنجر و قمه پاره پاره كردند...1»
البته این تروریسم ریشه در تعالیم عالی باب داشت!زیرا وی در لوح هیكل الدین درباره ی وظیفه ی اولین فرمانروای بابی نوشته:«لن تذر فوق الارض اذا استطاع احداً غیر البابیّین» (اگر توانست هرگز روی زمین هیچ كس از غیر بابی ها را باقی نگذارد!)
    3- تروریسم زرد: مقصود، روش متداول بهائیان در ترور كسانی است كه ریختن خونشان و كشتن یا اعدام علنی آن ها مردم را علیه ایشان می شوراند و بر اساس مصلحت یا ناتوانی،دست ایشان از ترور شخصیت و بدنام كردن آنها كوتاه مانده است. لذا آنها را با زهر مسموم و ترور می كردند. چنان كه قول مشهور و گمان غالب این است كه مرحوم آخوند ملامحمد كاظم خراسانی را در حال حركت معترضانه علیه منحرفین مشروطه خواه غرب زده و بابی، یكی از نفوذی های بهائی اطرافش مسموم نمود (یك سال و اندی پس از اعدام شیخ فضل الله نوری،در 1329هـ.ق) و گمان نگارنده این است كه مرگ ملاعبدالله مازندرانی در 1330هـ.ق و حتی آقا نجفی در 1332و شاید برخی دیگر از علمای متنفذ در همان سال ها بر اثر مسمومیت بوده است. والله یعلم. بنیاد تروریسم زرد را در عهد اسلام، معاویه بن ابی سفیان گذاشته و بین اهل باطل روشی رایج بوده و هست. در عصر رضا خان هم این روش درباره ی مرحوم حاج آقا نورالله اصفهانی (1307هـ.ش) و شهید سید حسن مدرس (1316هـ.ق) و دیگران انجام شد.
    4- تروریسم سفید (ترور شخصیّت): پیشینه ی تاریخی این شیوه نیز به معاویه بر می گردد. اما در قرون معاصر، این روش غالب انگلیسی ها در ایران و سایر نقاط جهان برای سلب نفوذ و اعتبار رجال قدرتمند مخالف خود و سپس در صورت ضرورت، حذف فیزیكی (ترور سرخ یا زرد) آن ها بود و بهائیان و ازلی ها و طبیعی مسلكان هم چنین روشی را مكرّراً آزموده اند. از جمله در باره ی شهید حاج شیخ فضل الله نوری و آقا نجفی اصفهانی و پدرش آقا شیخ محمد باقر اصفهانی و بسیاری دیگر از روحانیون برجسته ی مخالف خویش. آنچه كه یحیی دولت آبادی در بدگویی از آقا نجفی و سایر علمای مشروعه خواه مخالف سكولاریسم و بابی گری نوشته نیز در همین راستا قابل تفسیر است. غرب زده ها و ماركسیست ها نیز این روش را درباره ی مرحوم آیه الله سید ابوالقاسم كاشانی و شهید مظلوم دكتر بهشتی و دیگران آزموده اند. بهائیان این كار را در مورد مرحوم امیركبیر پس از شهادت فیزیكی (ترور سرخ) او انجام داده اند. از جمله عباس افندی عبدالبهاء (كه بهائیان خرافه پرست او را ابن الله می دانند!) در كتاب «مقاله ی شخصی سیاح» (منتشر شده توسط ادوارد براون) امیركبیر را شخصی خودسر، مستبدّ، بی تجربه، بی ملاحظه ی عواقب امور، سفّاك، بی باك، در خون ریزی چابك و چالاك و كاملاً مستقل از شاه معرفی كرده كه حكومت را شدّت سیاست می دانست و مدار ترقی سلطنت را تشدید و تضییق و تخویف جمهور (مردم) می شمرد و به اوهامات غریبه افتاد و بی مشورت وزرای دوراندیش، امر به تعرّض بابیان كرد و در این راه با علمای معروف كه بر روی منابر، عموم مردم را تشویق به هجوم علیه آنها می نمودند، همدست شد. قوه ی تشریع و تنفیذ (روحانیون و سیاسیون) دست در آغوش هم داده این طایفه را قلع و قمع خواستند.2
    روش آنها در برخورد با مشاهیر ازلی نیز چنین بود. لذا حسینعلی نوری، كه مدعی بود كه در هیكلش جز هیكل خدا و در جمالش جز جمال خدا و در هستی اش جز هستی و كینونت خدا و در ذاتش جز ذات او و در حركتش جز حركت او و در سكونش جز سكون او و در قلمش جز قلم او دیده نمی شود(!!؟؟) و ظهورش جز ظهور الله نیست (!؟) میرزا یحیی دولت آبادی را دجّال و گاو و گوساله و اوّل من اعرض عن الله و پدرش هادی را نیز بابی ازلی و غافل از حقانیّت خود معرفی كرده است.3 اما از جهت جاسوسی و بیگانه پرستی ازلیان (كه از طرح فروش خوزستان به پارسیان هند توسط آقا خان كرمانی به خوبی پیداست) و بهائیان (كه در ایدئولوژی و عمل، همدست انگلیسی ها بودند و سپس خدمتگزار آمریكائی ها و صهیونیست ها شدند) نیاز به توضیح چندانی نداریم. كافی است به تعالیم اصلی روحانی و اجتماعی بهاء نگاه كنیم تا بدانیم كه هر مقاومتی در برابر استعمار گران از نظر وی محكوم، و همراهی و همگونی با ایشان راه راست تلقی شده است:
    تحرّی حقیقت و ترك تقالید؛ وحدت عالم انسانی و محبت به همه ی افراد نوع انسان؛ دینی كه سبب عداوت شود نه الفت، عدمش از وجودش بهتر است؛ دین باید مطابق علم باشد؛ تعصبات جنسی و دینی و مذهبی و سیاسی و وطنی منهدم كننده ی بنیان انسانی است؛ لزوم ایجاد قوانین و نظاماتی برای تعدیل معیشت حیات و آسانی زندگی برای همه (بدون تعدیل ثروت ها) یعنی مثلاً با بیمه و خدمات درمانی كه غربی ها ابداع كردند و اكنون در آن دچار بن بست شده اند؛ وحدت زبان (لزوم ایجاد یك زبان و قبول آن توسط همه ی جهان=اسپرانتو)؛ وحدت و مساوات كامل مردان و زنان؛ صلح عمومی4(بین دولت های ظالم و مظلوم!؟؟).
    خصوصاً اصل وحدت عالم انسانی و صلح عمومی و رفع همه ی تعصبات، قواعد بیگانه پرستان است. آقا نجفی و سایر علمای بزرگ نیز از نقش بابیه ی ازلیّه و بهائیّه در مداخله ی بیگانگان و حمایت اجانب از این فرقه ها غافل نبودند و این از پاسخی كه آقا نجفی به درخواست ظلّ السلطان برای مداخله در امر محاصره ی كنسولگری روسیه (1320هـ.ق) و آرام كردن مردم داد، كاملاً پیداست. او پاسخ داد در صورتی این كار را خواهد كرد كه كنسول های انگلیس و روسیه تعهد بدهند كه در امور مذهبی و ملّتی ما دخالت نكنند.5
    حتی اگر برخی از علمای آن عصر به طور واضح این ارتباط متقابل بابیّه و روس و انگلیس را نمی دانستند، از آنچه كه می دیدند (از جمله وساطت سفارت روسیه در استخلاص حسینعلی نوری از زندان تهران پس از تلاش بابیه برای ترور ناصر الدین شاه) آن رابطه ی متقابل را احساس می كردند و هر عالمی كه مخالف نفوذ و مداخله ی استعمارگران و اجانب غیر مسلمان بودند، مخالف بابیّه ی ازلی و بهائی نیز بودند و این موضوع، گذشته از تعارض فكری و عقیدتی و ارتداد بابیان، به خودی خود عامل و عرصه ی معارضه و مبارزه ی آن ها و بابیّه ی ازلی و بهائی (چه به ظاهر مخالف مشروطه و چه مشروطه خواه) بود.
    ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
1 . همان، ص ص12-11.
2 . ر-ك: عباس عبدالبهاء، مقاله ی شخصی سیّاح، ص ص37-34.
3 . ر-ك: حسینعلی نوری، اشراقات، ص ص25-24. مگر خدا هم حركت و سكون دارد؟! به فرمایش قرآن كریم، هیچ چیز مثل او نیست.
4 . ر-ك: خطابات مباركه، ج2،ص ص150-144.
5 . ر-ك: موسی نجفی، همان، ص173.

آخرین پست ها